تبليغاتX
دست نوشته های اشغال جهنمی - برگرد خوب من
مهم نیست چی مینویسم مهم اینه تو چی میفهمی............
 بعد از این مدت هنوز روز و شب التماس میکنم که برگرده نمیدونم چرا رفت اما میدونم که من هیچ وقت بهش بدی نکردم هیچ وقت اذیتش نکردم.همیشه عاشقش بودم هنوزم هستم.حتی به این فکر نمیکردم که باهاش سکس داشته باشم.عاشقشم هنوز. نمیتونم فراموشش کنم عکسش تو گوشیم .......... وقتی نیگاش میکنم احساس میکنم قلبم داره از تو سینم در میاد.نمیدونم یه دختر از دوست پسرش چی میخواد.محبت .پول.قدرت.ثروت.کدومشو من کم گذاشتم براش که اینطوری بدون حتی اینکه بهم بگه چرا ولم کرد و رفت.حتی جواب اسام اس هامم ندادو اخرشم گوشیشو خاموش کرد دوستاش میگن که یه دوست پسر جدید پیدا کرده و اون براش گوشی و سیم کارت خریده.اما من قبول ندارم چون همون دوستش با پر رویی تمام زنگ زد و گفت حالا که گلدیس ولت کرد با من دوست شو من همیشه دلم میخواست دوست پسری مثل تو داشته باشم.میگفت اون قدر تو رو نمیدونه. اما من دیگه نمیتونم عاشق بشم.نمیتونم. گلدیس تو که فهمیده بودی من یه دردی بزرگ تو سینم دارم چرا با رفتنت یه درد بزرگتر تو سینم گذاشتی.اگه نمیتونستی بمونی به من میگفتی یا اینکه نمیومدی.

یه عمر بدون اینکه به کسی خیانت کنم یا نامردی کنم زندگی کردم و اونوقت جز نا مردی هیچی ندیدم.فقط سیگار میکشیدم و یه سه چهار باریم که قرص بود اما الان فقط با سیگاری و پیرالژین اروم میشم و وقتی اثرش میره اهنگ میزارم و داد میزنم که خدا برش گردون.خدا چرا ولم کرد خدا برای چی این کارو بدون اینکه دلیلشو بهم بگه با من کرد مگه من چیکار کرده بودم خدا.اما نمیدونم خدا اگه هست چرا صدای منو نمیشنوه.نابود شدم نابود شدم و دیگه نمیخوام و نمیتونم زندگی کنم. تاریخ ۶/۱/۸۷  وقتی که عمل بشم معلوم میشه که زندگی خواهم کرد و باز زجر خواهم کشید یا اینکه زیر تیغ خواهم مرد.دلم میخواست بیاد و بخونه وبلاگمو.بهم بگه چرا اینطوری ولم کرد.و بدونه که هر وقت برگرده اگه زنده باشم عاشقشم.دلم میخواست گزارش دکتر رو برای عملم ببینه و نگه که دارم دروغ میگم گزارش ازمایشم رو میخواستم ببینه اما اون دیگه دلش نمیخواد حتی منو ببینه اونم یک لحظه.نمیدونه که دیگه از وقتی رفته نه خواب دارم و نه غذا.نمیتونم هیچی بخورم.دلم برا خواهرم میسوزه وقتی منو بغل میکنه و گریه میکنه و میبینه که من دارم زجر میکشم.چی کار کردم که اینقدر از من متنفر شد نمیدونم.چرا هیچکس درک نمیکنه وقتی ادم عاشق باشه و شکست بخوره مثل اینه که قلبش داره تیکه تیکه میشه.هر لحظه تو قلبش درد حس میکنه خفگی باهاشه نا امیده و پر از کینه و سوال.نمیتونم درسامو بخونم.حوصله ی غذا درست کردن و خوردن و خوابیدن و ندارم.فقط گریه میکنم و داد میزنم که خدا چه گناهی کردم که این بلا سرم اومد. چه حرفهای قشنگی میزد.دلم برای صداش تنگ شده برای لبخنداش برای حسام گفتناش.کاش میتونست درکم کنه . حال و روز منو بفهمه.دلم میخواد بالا بیارم و همه ی دردامو بریزم بیرون ولی نمیتونم روزهای عاشورا و تاسوا است.یه مدتی قسمتی از ایمانم رو از دست دادم به خواطر اینکه چرا خدا مردم اینطورین و انقدر ادما زجر میکشن و من نمیتونم کمکشون کنم.اما الان با رفتن گلدیس امیدهام ارزوهام و اخرین ذره ی ایمانم رو از دست دادم.نابود شدم.دیگه هیچی نیستم. فقط دلم میخواد برگرده بیاد و وبلاگمو بخونه شاید بفهمه چه دردی دارم میکشم.دلم میخواد تو این شبها خدا کمکم کنه که فقط ببینمش.چون تصمیم دارم شب شام غریبان برم خونشون و شام که میدن ببینمش.ادرس و همه ی چیزاشو در اوردم میتونستم گمش کنم اما من دوسش دارم و درسته که منو ول کرد و الان دارم زجر میکشم اما اگه اون خوشحال و خوشبخت باشه من هم هستم.دلم میخواد ایمانم برگرده لااقل یه زمانی تو این شبها اروم میشدم اما الان هر کاری میکنم اروم نمیشم.اگه اون خوشبخت من هم خوشحالم و میدونم به خواطر زجری که کشیدم خدایی هم هست که منو دیده .................

دلم میخواد این اخرین مطلبم رو به عشقم گلدیس تقدیم کنم و بگم تو هر چه قدر هم به من بدی کنی من دوست دارم و با تمام وجود عاشقتم. عشقم عزیزم بدون که من واقعا عاشقت بودم و ابراز میکردم و تو نمیدیدی امیدوارم هیچوقت تو عشق شکست نخوری میدونم نخوردی چون درکم نکردی وقتی رفتی.ارزو میکنم که خدا زجر منو دیده باشه.ارزو میکنم دانشگاه قبول بشی .میدونم خیلی راحت راموشم کردی ولی میخوام بدونی که من هیچوقت فراموشت نمیکنم با عشق میبوسمت.

حسام الدین نوری . اشغال جهنمی.

دوستان تنهاییم بدرود.....................

خسته ام.از عشق از زیستن

                       از سکس .پول.قدرت

                                             و خدا

دیگر به هیچ چیز ایمان ندارم نمیدانم حقیقت و خدا کیست

            و چرا باید زیستن را نعمت بدانم

    زیستن نعمت نیست

           زجر است.................

شبها را به روز میرسانم و روزها را به شب

                 تکرار

    زیستن سرشار از تکرار

                      نا امیدی

                              گوشه گیری

    تیغ بر دست و دردی وحشتناک

                خونریزی.به سوی پشت بام میدوم

                            شب.برف.سرما

   دستانم را میگشایم و قطرات خونم را به باد میسپارم

           سقوط میکنم

                    خوشحال . و فریاد میزنم لعنت به زندگی

            لعنت به عشق و لعنت به انسان

    جسم بی جان من روی زمین و میگوید بدرود زندگی

    بدرود


امروز شام غریبان رفتم خونه عشقم نظری میدادن.قیمه و فسنجون.دیدمش وقتی دیدمش دلم میخواست داد بزنم و زار بزنم و بغلش کنم اما خونوادش بودن. ای کاش بر گرده . من دوسش دارم و اگه امروز رفتم که ببینمش فقط برای این بود که بدونه چقدر براش ارزش قائلم و چقدر دوسش دارم.

گلدیس عزیزم من اگه اومدم اونجا فقط برای دیدن تو ومده بودم و با اینکه مادر و پدرت میدونستن و احتمال داشت به فامیلات بگی و من یه کتک حسابی بخورم ولی من نمیترسیدم چون هدفم این بود که بدونی بعد از این همه مدت هنوز عاشقتم و اومدم که تو رو ببینم اما اگه تو نمیخوای با من باشی باشه من میرم . ۵ عید منتظر زنگت هستم چون ۶ عید میرم عمل . گلدیس جان من دوست دارم و اگه همه چیز به هم ریخت برا این بود که دوستات حسودی کردن و میونه ی ما رو به هم زدن و ما رو جدا کردن اما تو چرا از من متنفری؟ گلدیس عسلم دوستت بهم پیشنهاد داد و من جوابشو دادم. اگه تو نباشی من مجرد میمونم تا برگردی . عزیزم.همه ی زندگیم میدونی که من هرگز به تو دروغ نگفتم و میدونی حرفی که میزنم پاش وای میستم.گلدیس یه کم به من فکر کن که از دوریت مریض شدم و دیدی چه قدر لاغر شده بودم.همه ی امیدم این بود که تو رو ببینم گلدیس من برگرد.

دوست دارم تا ابد.....................

از همه ی دوستان خواهش میکنم که برام دعا کنید تا عملم به خیر و سلامتی بگذره و برای برگشتن عشقم دعا کنید واقعا نیاز دارم به دل پاک شماها که برای برگشتن عشقم دعا کنید.ممنونم

پست اخر تقدیم به عشقم گلدیس.

+ نوشته شده در  2008/1/17ساعت 5:31 PM  توسط حسام اشغال جهنمی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو

درباره وبلاگ
و اکنون خسته از حظور طائنم.... زیستن را تلقین میکنم. بی هیچ امیدی به عشق به زندگی و تنها با امید مرگ زیستن را تجربه میکنم خطر ها را لمس میکنم و لذت میبرم.همانند دیوانه ای که تنها دلیل برای کارهای احمقانه اش دیوانگی اوست. تاریکی را دوست دارم. مشکوک به انسانیت و عدالت بشر و مشکوک به موجودیت بشر بی محتوا و وحشی که تنها از روی عقل میکشد نه غریضه! مینویسم.......مینویسم. تا روزی که مرگ.ارزوی دیرینه ام . بزرگترین هدیه ی زندگیم مرا از سیستمم جدا کند. اکنون مینویسم و باز مینویسم..........

نوشته های پیشین
86/11/01 - 86/11/30
86/10/01 - 86/10/30
86/09/01 - 86/09/30
86/07/01 - 86/07/30
86/06/01 - 86/06/31
86/05/01 - 86/05/31
86/04/01 - 86/04/31
پیوندها
(((silent graveyard)))
اناهیتا
the wall
جادوی چشات
faress
nasa
نارنجستان
l.s.d
سکوت مرگبار
doomedlover
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان